فريد الدين العطار النيسابوري
308
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
الحكاية و التمثيل بود مردى ، سنگ شد در كوهِ چين * اشك مىبارد ز چشمش بر زمين بر زمين چون اشك ريزد زار زار * سنگ گردد اشكِ آن مرد آشكار گر از آن سنگى فتد در دستِ ميغ * تا قيامت زو نبارد جز دريغ . هست علم آن مردِ پاكِ راستگوى * گر به چين بايد شدن ، آن را بجوى زان كه علم از غصّهء بىهمّتان * سنگ شد تا كى ز كافر نعمتان ؟ جمله تاريك است اين محنت سراى * علم در وى چون جواهر رهنماى رهبرِ جانت درين تاريك جاى * جوهرِ علم است و علمِ جانفزاى تو درين تاريكىِ بىپا و سر * چون سكندر ماندهاى بىراهبر گر تو بر گيرى ازين جوهر بسى * خويش را يا بى پشيمانترْ كسى ور نبايد جوهرت ، اى هيچ كس * هم پشيمانتر تو خواهى بود بس گر بوَد ور نبوَد اين جوهر تو را * هر زمان يابم پشيمانتر تو را اين جهان و آن جهان ، در جان ، گُم است * تن ز جان و جان ز تن ، پنهان ، گُم است